پارت صد و هشتم :

از صبح چندین بار مجبور شدم از اسپری استفاده کنم تا دوباره نفسم نگیرد. اما این که قاضی حتی فرصتی برای حرف زدن به من نداده بود، باعث شده بود همین که از جلسه بیرون آمدم به دستشویی پناه برده و هرچه خورده و نخورده‌ام را بالا بیاورم. تا دیشب فکرش را هم نمی‌کردم رفت و آمد در این راهروها و نشستن روبروی قاضی می‌تواند اینقدر سخت باشد. در همان دستشویی صورتم را می‌شورم و چند سیلی آرام روی گونه‌های

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    زیباست

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سپاس جانا🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • حمیده مرادی

    0

    خیلی عالیه

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    3

    چه روز های سختی برای آوا هست

    ۳ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    عالیه قلمتون و خیلی هم خوش قولید توی پارت گذاری

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی بود ممنون از رمان زیباتون موفق باشید🙏⚘

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    3

    چه پارت طولانی 🙏وسمیرچقدروقحیه آقای امیری مردپسرش برای آواشرنشه واینکه واقعا مرگ چیزعجیبی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️