پارت یازده :
کفشهام رو هر کدوم به یه طرف پرت شدن و عینهو پسر ندیدهها وارد خونه شدم.
شاید هرکسی با این حجم از مشکلات و افسردگی پنهانم کارش به حشیش و شیشه میکشید ولی من به خود به خود به واسطه ژنتیکم دیوانم... هر چند بابابزرگمم آدم تریاکیای بود و شاید از اون ژنی به من رسیده وگرنه آخه کی توی اوج بدبختی اینطوری واسه آیوار بکن در رو ذوق میکنه؟!
پردههای خونه کشیده شده، خونه رو تا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
غزال
0بچههه حسود🤣
۷ ماه پیشHelia
3آنقدر ناراحت بودم تا این پارت رو خوندم قشنگ تلف شدن از خنده
۹ ماه پیشBahoran c
4طفلی ایوار مظلوم نویسنده جون تو رو خدا پایانش خوب بشه
۱۰ ماه پیشگیسو کمند
0البته همه چیز این رمان هیجان انگیزه
۱۲ ماه پیشصبا
6نگار جون دیگه به روغن خراطین نیاز نداری آیوار جون هست
۱۲ ماه پیشRoghayyeh
1جا داره کلی آیوار رو اذیت کنه
۱ سال پیشیسنا
8عالیه ولی هنوز ذهنم درگیر پارت اولیه 😭
۱ سال پیشرکسانا
6ایوار حسودی نکن ارام باش
۱ سال پیش...
22پسری که آشپزی می کنه رو باید گرفت باید عقدش کرد
۱ سال پیشمرضیه
8تروخدااا پایان خوب واسه داستان بنویس نویسنده جون ❤️❤️😘😘
۱ سال پیشافسون
9شتتتت سالاد ماکارونی پسر پز میخوام 🥲😍
۱ سال پیشاسرا
7برنامه کنکل شد آیوار عزیز😂
۱ سال پیشآنیا
2آیوارطفل معصوم🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۱ سال پیشزری
7ولی لیانا میتونست خواهرش باشه گره البالویی چیشدش
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
1این پارت رو خوندم روحیم شاد شد به قران افسردگی گرفتم