پارت ده :

نگاهم را در چشمان مه لقا می چرخاندم تا موج خشم را در صورتش دریافت کنم. اما هیچ واکنشی نشان نداد.

مسعود چمدان به دست با عجله از باغ بیرون رفت.

همانطور ایستاده بود. مه لقا نگاهم کرد و گفت: مارال

سرم را تکان دادم و به سمتش رفتم که ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!