پارت سی :

شیدا بعد از اتمام تماس در حالی که هنوز ذوق به چشمان مشکی رنگش جلا داده بود گفت:
- ناهار امروز مهمون من!
پولاد ساعت دستش را که ترکیب رنگ مشکی و نقره بود را نظاره کرد و گفت:
- الان که ساعت نزدیک دوازده اس...
شیدا همان‌طور که به سمت پولاد حرکت می‌کرد میان کلامش پرید و گفت:
- خب تا برسیم به شهر و بریم یه رستوران ساعت نزدیک به یک، یک و نیم میشه.
پولاد سری تکان داد و گفت:
- Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Maniya

    0

    ای جانم نویسنده جونم خسته نباشی واقعا رمان جذابیه من که عاشقش شدم

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    همه نظراتت رو خوندم اما همینو جواب میدم فدات بشم عزیزم خوشحالم که لذت بردی

    ۶ ماه پیش
  • ثریا

    3

    یکی مثل پولاد میخوام 🤧🤲🏻

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دست به دعا میبرم 🤲

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    سوال اول،زنم میشی؟😁😁😁

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نه دیگه شیدا داره می‌پرسه میشه شوهرم میشه سایه سرم میشی 😂😂

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    1

    ممنون نویسنده جان بابت پارت قشنگتون عالی بود بیصبرانه منتظر پارت بعدیم پولاد با توجهاتش دل دخترمون رو برد😍 شیدا سوال بپرس پولاد جواب بده فقط جوابای قشنگ بدیا

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ سال پیش
  • رستا

    3

    یعنی الان بیای و جواب بدی، بیا پارت طولانی جدید تقدیمت، قول نمیدم ک بال درنیارم و پرواز نکنم و با کله سقوط نکنم، بیا و یه بار دیگه خوشحالمون کن،لطفا😍🥲

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂

    ۲ سال پیش
  • راز

    5

    خب خب معمولا پادشاه ها سوال میکنن بقیه جواب میدن ولی الان برعکس شده جناب پادشاه باید جواب بده.

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    به دنیای متفاوت ما خوش آمدی 🤭😁

    ۲ سال پیش
  • رستا

    3

    ای وای الان متوجه شدم پارت۳۰، زهراجان قربون شکل ماهت بره عزیزجون، بعد از این ضدحالمون نکنی، ضربه فنی مون نکنی، تازه امید جونه زده توی دلمون، از هر روز پارت گذاشتن، دریغ مون نکنی ، از پولادِفولاد زره دور شیدا، دورمون نکنی، باشه سُنبُلم، همیشه سبز باقی بمانی

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    یه پارت دیگه امروز میذارم

    ۲ سال پیش
  • رستا

    3

    یعنی بازم اینجوری با پارت هدیه دادن شگفت زده مون میکنی، قند توی دلمون اب میکنی، امروز عجب روز خوبیه ، الهی شکر، سلامتی ب جون زهرام..

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    الهی شکرت خدا یعنی به خد آ 😂😂

    ۲ سال پیش
  • رستا

    2

    یعنی از عمق وجودم ازت راضیم،سوال بپرسم، جواب بدی، شاید نیت امر خیر دارم🤩❤️

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ سال پیش
  • دینا

    2

    دستتون درد نکنه وقعا عالیهههه🥹😭💖🤌

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    قربونت گل

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️