پارت سی :
یک ساعت بعد، به لطف ترافیک به خانه رسیدند و آوید مجبور شد کمی جلوتر از در خانه پارک کند تا اگر ماشین دیگری خواست از کوچه عبور کند، مزاحمتی ایجاد نشود. پرتو از ماشین خارج شد و ابتدا در خانه را با کلید باز کرد. پس از کمی کلنجار رفتن، در فلزی باز شد و سوی ماشین بازگشت. آوید قبل از آن که وسایل را از صندوق بیرون بیاورد کنار پرتو ایستاد و گفت:
- میتونی مادر رو ببری؟ میخوای کمکت کنم؟
پرØ
این پارت به قلم زهرا رمضانی (هور) نگاشته شده است و مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️
۱ سال پیشدلیار
5😂😂جووون میگه می خوام ببینمت ،تو کارت رو بگن
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂
۲ سال پیشعالیست
0معصومه طهماسبی
۲ سال پیشهانا
5رمان قشنگیه امیدوارم آوید اهل سیگارنباشه خسته شدیم از این قبیل تکراریای رمانها،آخرشم لطفا خوب تموم شه
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نه سیگار ممنوعه اینجا.
۲ سال پیشZoha
1نمیدونم چرا... ولی احساس میکنم آوید از قبل به پرتو حس داشته...🫡🫡
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نوچ فکر نکنم.
۲ سال پیشفاطمه زهرا
1به گمونم یک ساعت تا پارتت جدیددد...چه حسی داره قدرت دست شماست و ما داریم لحظه شماری میکنیم واسه پارتای بعدی😂❤
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حس خوبی داره باور کن.
۲ سال پیشSeti
8اسکار بهترین جمله هم میرسه به این جمله (میخوام ببینمت ، تو کارت و بکن ((((:
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشت اومده اره؟ خوشت اومده ارههه
۲ سال پیشفاطمه زهرا
2ولی اونجا من انقدر ذوق کردممم(((((:
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به دلت نشست.
۲ سال پیشنیهان
2رمانت مزه لواشک میده 🫣🥹هی دوست دارم بخونم قلبم داله لحظه شماری میکنه مث دهنمون ک موقع دیدن لواشک ترش آبکی میشه
۲ سال پیشسوگند
3زیبا بود خدا کنه عاشق هم بشن زودی
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دست به دعا میبریم 🤲
۲ سال پیشAnahid
4من دوست دارم زود تر ادامه ماجرا را بخونم وقسمت های که پرتو وآوید باهم هستند را بیشتر دوست دارم
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
والا مام دوست داریم 😂
۲ سال پیشبهاره
1آنقدر قلمت زیباست دوست دارم بقیه رمان هات رو هم بخونم پیشنهادی داری؟
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آفرودیت، دکتر اقیانوس سرچ بزن جسور و ترانزیت اون رو تو انجمن های رمان نویسی میتونی بخونی گل ❤️🙂
۲ سال پیشآسمان
0آخی چ زیبا 😍
۲ سال پیشسوگند
4چه خوب خودش جمع کرد هم کارخونه هم درست کردن غذا من بودم نهایتا لباسم عوض میکردم وچایی اماده میکردم😂
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خانوم خونه نیستا
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اگر من بودم فقط به لباس عوض کردن می رسیدم
۲ سال پیشمر
1ولی عجبا چطور دوازده ظهر تازه میخواد قرمه سبزی که چند ساعت برای جاافتادن میخواد بپزه ولی کتری آب رو همون اول گذاشت بعد چند ساعت آوید برگرده چای دم کنه؟
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
چیزی وجود داره به نام زودپز دیگه اون تایم پرتو درگیر تمیز کردن بود
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید فکری توی کلش می گذره
۲ سال پیشطیبه امینی
0عالی بود واقعا لذت بردم از خدا می خوام هر چی درد دست و کتف و دارید بیاد برامن تا بیشتر پارت بزارید 😅😅😅
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خدا نکنه دختر این چه حرفیه❤️
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
این طوری نگو عزیزم، این جور درد ها واقعا امون ادم رو می برن.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
2رمان خوبیست