اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و یازده :
***
رایحهی عطر مریم فضای ماشین را پر کرده بود.
آذر مشغول حرف زدن با گوشیاش بود و تاکید به خواهرش بابت دیر نکردنشان.
علیار خان کنارش ساکت نشسته بود و تسبیح میگرداند. از بغل چشم نگاهش کرد تبسم روی لبانش خبر از خوشحالی و رضایتش میداد.
آهسته میراند گویی فرصتی پیش آمده بود تا شب قبل را مرور کند. نگاه گریزان نهال... چشمان بیحال و رنگِ پریدهاش...در آخرهم نهای که
لطفا صبر کنید...
