پارت صد و هشتم :

بار دیگر گذرا نگاهی به دورش انداخت. زیبا همان میانِ راه سرگرم گفت‌و گو با دختر خاله نیره شده بود و زندایی مهین سینی به دست منتظر بود تا ملک حرفش را تمام کند.
هرکسی مشغول بود و تا آمدن مهمانان وقت کمی مانده بود. سر جایش تکانی خورد پایش خواب رفته بود و به گزگز افتاده بود.

- نهال جون چیزی نمی‌خوای؟
نگاهش بالا رفت و در چشمان خندان آذر نشست.
دستپاچه اطرافش را رصد کرد. همه چشÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️