اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و هشتم :
بار دیگر گذرا نگاهی به دورش انداخت. زیبا همان میانِ راه سرگرم گفتو گو با دختر خاله نیره شده بود و زندایی مهین سینی به دست منتظر بود تا ملک حرفش را تمام کند.
هرکسی مشغول بود و تا آمدن مهمانان وقت کمی مانده بود. سر جایش تکانی خورد پایش خواب رفته بود و به گزگز افتاده بود.
- نهال جون چیزی نمیخوای؟
نگاهش بالا رفت و در چشمان خندان آذر نشست.
دستپاچه اطرافش را رصد کرد. همه چشÙ
لطفا صبر کنید...
