اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و هفتم :
جلوی آیینه بار دیگر خودش را برانداز کرد. دستی لای موهایش کشید و در انتها ابروهایش را بالا داد.
نگاهی به شومیز کرم طلاییاش انداخت لبش را از تو گازی گرفت خیلی تابلو شده بود. پوف بلندی سر داد از دست مادرش و زیبا.
کلافه روی صندلی نشست که پایهاش لق میزد. حرص زده از بیمسئولیت یزدان که قول داده بود درستش کند با نوک پا روی فرش کوبید. صندلی تکانی خورد.
کفِ دست راستش را روی پیشانیا
لطفا صبر کنید...
