بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت نود و یک :
محمدفرزین با زمزمهای که بهار در گوشش کرد به سمت مهتاب آمد و نگاهش به صورت زیبای او افتاد. دستپاچه سرش را پایین انداخت و سلام کرد. و همین که پاسخ مهتاب را شنید گفت:
- پس این «خاله مهتاب» که اسمش شبها از زبون بهار نمیفته شما هستید؟!
و به این بهانه باز هم سر بلند کرد و به مهتاب چشم دوخت.
مهتاب سنگینی نگاه او را احساس کرد، کمی چادرش را جلو کشید و گفت:
- بهار بچهی با محبتیه. خدØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
چشم تارای عزیز... تو سفر هستم و کمی دسترسیم به نت ضعیفه، اگر نتم یاری کنه، اطلاعیه میزنم برای پارت هدیه
۱ سال پیشماهرخ
1سلام عزیزم مثل همیشه عالی نوشتی من چند وقتی درگیر اسباب کشی بودم و اصلا وقت نکردم سمت رمان خوندن بیام اما از این رمان نمیتونستم بگذرم و خواب آلودم شده میخوندمش از بس ک برام قلمت جذابه. اما خواب الودگی اجازه نوشتن کامنت به پارت های پر احساست رو نمیداد .ممنونم از محبتت و قلم زیبات 😍😍😍😍
۱ سال پیشتارا
2خانم جاری یه فکری واسه آتیه میکنید یا ما فکری کنیم؟خداوکیلی همچنین چیزی مگه میشه!چ سرد چ بی احساس.. چ عشق پوچی .. آخ اگه مهتاب بله بگه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تارا.
1خانم جاری امشب میشه دوتا پارت بزارید؟ اصلی و هدیه.ممنون.