پارت هشتاد :

سه روز باقیمانده هم سپری شد...
داوود بیش‎ترِ این اوقات را در خانه گذراند اما کلامی بین‎شان ردوبدل نشد تا صبح روز آخر...
مهتاب که از لرز چند شب پیش سرما خورده بود با صدای او کمی روی کاناپه جابه‌جا شد و چشم گشود.
- پاشو حاضرشو مهتاب. باید ساعت یازده دفترخونه باشیم.
مهتاب هنوز گیج خواب بود اما با این حرف خواب از سرش پرید و یادش افتاد که امروز روز دل‌ کندن است. کمی تب داشت. بدن بÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهتاب

    0

    عالییی بووود😭😭😭

    ۸ ماه پیش
  • طیبه

    0

    قلمت مانا نویسنده عزیز ، در عجبم از این *** که با خیانت *** باز دوسش داشت حالم از هر چه آدم خیانتکار بهم میخوره

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    متاسفانه عشق خیلی از اوقات قاعده نداره‌🥺😢 ممنونم از نگاهت طیبه جان🌸🙏

    ۹ ماه پیش
  • Sajede_17

    1

    عالی بود رمانت، از خوندنش لذت بردم، فقط یه چیزی آخر قصه پایان تلخی داره؟ یا نه؟

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت عزیزم‌. پایانش تلخ نیست جانم🙏🌸💚

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    0

    هر چی از زیبایی رمان بگم کم گفتم واقعا عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    عزیزی بانو... سپاس از نگاهتون💚🩵💞

    ۱۲ ماه پیش
  • میم

    2

    بدبختیای مهتاب تمامی نداره،همیشه خدا یه آقابالاسر باید داشته باشه با شرط وشروط و گروکشی

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    2

    چقدر این پارتا پراحساسن دلم برای مهتاب کباب شدو چقدر از حس و حال سیاوش تو دفترخونه غصه خوردم😢😢😢😢😢😢بار عاطقی شذیدی رو تحمل میکنه ممنون خانم جاری ببخشی من معمولا کامنت نمیذارم اما داستانو با علاقه دنبال میکنم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خود منم برای این پارت خیلی غصه خوردم 😥 اما درعین حال از بابت مونولوگ، از دوست داشتنی ترین پارتها برای خودم بوده.

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    چقدر بی چشم ورو هستش داوود😡😡😡

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    3

    خدا قوت عزیزم . رمان آن سبو بشکست هم خیلی زیبا بود . مابقی اثارتونم معرفی میکنید

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون از مهرتون. خداروشکر که شرمنده‌ی نگاهتون نشدم. شما محبت کردید و آثار منو تو اپلیکیشن خوندید. البته یه کتاب دیگه دارم که چاپش تمام شده و الان درحال بازنویسی و پارتبندیش هستم، به امید خدا اگر مشکلی پیش نیاد، کمی پس از اتمام یا شاید هم همزمان با پایان همین رمان، تو "دنیای رمان" شروعش کنم. نام اثر

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    خیلی هم عالی موفق باشی عزیزم . به قلمت اعتیاد پیدا کردیم😍

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    2

    چقدر با احساس بود چند بار این پارتو خوندم ذوب شدم از احساس دلم میخاد متنو قابش کنم بزنم دیوار🥺🥺🥺 جیگرم کباب شد واسه سیاوش

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون گلم🙏🙏🥰🥰😍

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    عزیزم قلمت عالیه من همش منتظر پارت جدیدم اصلا به عشق قلمت برنامه رو باز میکنم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    قلب و چشمام اکلیلی شد. 🥰🥰🥰😍😍 ممنون از اعتمادتون

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    1

    چقدر تلخ سیاوش از همه طرف تحت فشاره مگه یه آدم چقدر میتونه تحمل کنه.... چقدر داود بی چشم و روعه...

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله دقیقا همینطوره🥺🥺🥺

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    1

    اصلا از اول داستان فکر هم نمیکردم کارشون به اینجا برسه😔

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😥😥😥

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️