پارت پنجاه و دوم :

نفس سیاوش از دیدن رنگ و روی مهتاب تنگ شد و به سرفه افتاد. سلام داوود را بی‌پاسخ گذاشت و در مقابل نگاه پرغضبی حواله‌اش کرد. دست نوازشی بر سر مهتاب کشید و احوالش را جویا شد. و مهتاب با کمی بغض گفت:
- خوبم داداش. کاش نمی‌اومدی. آتیه تو خونه تنهاست.
ـ تو روبه‌راه باش، چیزای دیگه حله.
پیشانی مهتاب را بوسید و با اشاره به داوود از اتاق خارج شد. با آمدن او علت وضعیت مهتاب را پرسید. و داوو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    3

    حالا نکته ی مثبت داوود اینه که معذرت بلده

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    2

    یعنی واقعا جواب صبر این دختر مظلوم، بهترینها نمیتونه باشه!!!

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    قصه و غصه‌ی مهتاب سر دراز داره😢

    ۱ سال پیش
  • مریم

    3

    دلم چقدر برای مهتاب کبابه این چند پارت چقدر براش اشک ریختم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😔😔😔 طفلک مهتاب خیلی سختی میکشه!

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️