پارت بیست و ششم :

از قرار معلوم داوود این بار در برابر اصرارهای مسعود کوتاه آمده بود. با همه دست داد و احوال‎پرسی کرد اما دست احمد را محکم‎تر فشرد و به چشمانش نگاه تلخی انداخت. آن ‌دو بیش‎تر از چند بار هم‏دیگر را ندیده بودند؛ آن هم اتفاقی و خیلی کوتاه... اگرچه ‌ظاهر داوود عادی به نظر می‌رسید ولی مهتاب می‌توانست عمق نگاه او را بخواند و حسی به او می‌گفت که آمدنش از روی عمد بوده است.
بالأخره داوود با Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    داوود دیگه شورشو درآورده،انتظار داره چون اینا تشریف آورون احمد خودشو تو اتاق زندانی کنه 🙏

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    1

    خسته نباشی نویسنده جان.

    ۲ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزجان♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️