بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت بیست و ششم :
از قرار معلوم داوود این بار در برابر اصرارهای مسعود کوتاه آمده بود. با همه دست داد و احوالپرسی کرد اما دست احمد را محکمتر فشرد و به چشمانش نگاه تلخی انداخت. آن دو بیشتر از چند بار همدیگر را ندیده بودند؛ آن هم اتفاقی و خیلی کوتاه... اگرچه ظاهر داوود عادی به نظر میرسید ولی مهتاب میتوانست عمق نگاه او را بخواند و حسی به او میگفت که آمدنش از روی عمد بوده است.
بالأخره داوود با Ø

لطفا صبر کنید...

میم
0داوود دیگه شورشو درآورده،انتظار داره چون اینا تشریف آورون احمد خودشو تو اتاق زندانی کنه 🙏