پارت شانزده :

مهتاب تمام تلاشش را کرده بود تا شاید به زور آرایش کمی چهره‌اش را شاداب‌تر نشان دهد. درحالی‌که ضعف و بی‌حالی هم‎چنان از صورتش می‌بارید و به تکرار با خودش می‌گفت، «چه مراسم مزخرف و بیخودی!» اما هرچه که بود با رفتن مهمانان تمام شد. فقط فاطمه خانم مانده بود که درحال جمع‌وجور کردن بقایای به‌ جا مانده از مهمانی بود. کمی بعد مسعود هم برای بردن او از راه رسید. خیلی کوتاه داخل شد و با مهتاب اح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    سیاوش واقعا باشعورترین شخصیت مردیه که دیدم.جذبه داره ولی زورگو نیست. روشن فکره اما بی بند و بار نیست.

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدی مبینا جان. ممنونم که نظرت رو ثبت میکنی🌸🙏

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️