پارت یازده :

پاسی از شب گذشته بود...
با رفتن مهمان‌ها، آن همه هیاهو و صدای بوق یک‎باره به سکوت عجیبی تبدیل شد. سیاوش کفش‌های آتیه را درآورد. پاهایش از سرما یخ زده بودند. دستانش را گرفت. آن‎ها هم، از سرما یخ زده بودند. با تعجب نگاهش کرد. نگاهش هم، یخ زده بود اما نه از سرما. دستانش را قاب صورت بی‌روح آتیه کرد و با ذوق شاعرانه‌اش خواند:
«بیا که با همه نامهربانیت ای ماه...
خوش آمدی و گل آوردی و صÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خسته نباشی مریم بانوی عزیز قلمت عالیه ممنون از رمان خوبت 🌹❤🌹❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️