ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت صد و چهل و یک :
ماهمنیر میان در ورودی ایستاده و با دیدنشان چشمهایش گشاد میشود و دست راست را روی دست چپ میکوبد:
_ خدا مرگم این چه سر و وضعیه؟ معلومه شما دوتا چیکار میکنید؟
هدی بیتفاوت پلهها را بالا میرود و روجا کنارش میایستد:
_ خدانکنه عمه، نگران نباش، مجبور شدیم یه کم زیر بارون قدم بزنیم...
ماهمنیر با تاسف سرتکان میدهد:
_ برو زود لباست رو عوض کن، برو...
روجا لبخن
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
2هنوز باورم نمی شه مرده،ولی برای هدی خیلی سخته چندسال،از سالهای طلایی عمرش رو بخاطر هبچ و پوچ از دست داده وخیلی سخت گذرونده، احساس حماقت و شکست داره😔