چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت نود و دوم :
ساحل نفس کم آورد؛ نگاهش میخ چشمان منتظر کسری ماند و کسری شبیه بازجویی بود که منتظر بود تا ساحل زبان به اعتراف باز کند. همینکه دهانش باز شد، سبّابۀ کسری روی بینیاش نشست و لب زد:
- هیچی نگو. بنویس.
ساحل گردن کشید؛ پیشانیاش چین برداشت.
- دلیلی نداشت.
کسری کاغذی دیگر برداشت. این بار سبز بود رنگ کاغذی که بیت حافظ را نستعلیق نوشته بود.
- درد عشقی کشیدهام که مپرس/ زهری چشید

لطفا صبر کنید...

آسمان
0سلام سال نو مبارک ❤ مرسی عزیزم 🥰