پارت صد و پنجاه و چهارم :

ـ چرا؟
ـ اصلا این حالت تو رو هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم.
سرم را نزدیک گردنش می برم و بوی تنی که این روز ها آرامش بخشم شده را با تمام وجود استشمام می کنم و بعد شانه اش را گاز محکمی می گیرم که سعید را حسابی شوکه می کند و مرا به عقب هل می دهد.
ـ آی........ چیکار می کنی صصحرا؟
ـ گازت گرفتم دردت بیاد، بفهمی خواب نیستی، دست از این شل بازیات برداری.
و بعد لب هایم را روی لب هایش می گذارÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    وای خفه شدم از خنده دختر داوووود خخخخ😂😂😂😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️