پارت شصت و هشتم :

_چرا هیچی نمیگی؟
ماهیر سرش را بالا آورد در سکوت به مردمک چشم های لیلا خیره شد.
_د یه چیزی بگو..
لیلا چه انتظاری داشت؟میخواست از خود ماهیر بشنود که هیچ نفرینی در کاری نبوده.
_من اگه تو رو نفرین کرده بودم الان وضع وحالم این بود؟
همین یک پرسش کافی بود تا لیلا خجالت زده سرش را پایین بیندازد.
_اگه از تو پیش خدا شکایت برده بودم حالا که این طوری دیدمت باید خوشحال میبودم دیگه..

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    1

    تو تنها پناه امن من تو این دنیایی 🥲 💔

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    کفش های لیلاچی ؟کجابودن؟

    ۱ سال پیش
  • Aban

    0

    وای که الان من چه جوری تحمل کنم😭خسته نباشید نویسنده جون 🥰

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    🧡💚❤️💛🤍🩶💙🤎🩵💜

    ۱ سال پیش
  • ....

    1

    کاشک پیدا نشه از ته قلبم دوست دارم لیلا ب ماهیر برسه:)

    ۱ سال پیش
  • شکوفه

    0

    سلام خانم حسینی میشه هزینه پرداخت کنم پی دی اف رمان و ازتون بگیرم ؟؟؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم رمان هنوز کامل نشده در حال نگارشه💝

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    آخی که گوگولی گفت تو تنها پناه امن منی😍❤️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    فرگل جونم خیلی جای بدی تمومش کردی 😭😭🥺🥺

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    امیدوارم یه طوری بشه بگرده 😲😲عالی بود مرسی فرگل جونم بی صبرانه منتظر پارت بعدیم ❤️💋

    ۱ سال پیش
  • راز

    3

    چ جای بدی تموم شد کاشکی پارت هدیه میدادی فرگل جون تو خماری موندم

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    کاشکی پیداش نکنه کاشکی پیداش نکنه استرس اومده تو حلقم وااای ولی پیداش میکنه، از نظر من هر سه تا شون گناه دارن.فک کنم فرهان از دوربینی چیزی دیده لیلا با ماهیر رفته.

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    یا خود خدا فرهان خون جلوی چشمها شو گرفته

    ۱ سال پیش
کپی شد!