پارت پنجاه و پنجم :
با استیصال سری تکون دادم و آروم قطعش کردم.
پاهام رو توی کفش به هم فشردم و چند ثانیه با مکث و بغض به جلوم نگاه کردم.
نمیخواستم باهاش حرف بزنم، انگار اندازه کهکشان راه شیری باهاش فاصله داشتم... انگار غریبه بود.
آروم چرخیدم و سمتش قدم برداشتم.
چرا باید انقدر ریلکس به جلو نگاه کنه و منتظر باشه من بشینم و انگار نه انگار یه تنه ری... هاچیده به زندگیم؟! الانه که ر
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
کیانا
2کاش اون موقع که از خونهدپتشونکرد بیرون به فکر تنهییش بود،متنفرم از اسد
۱ سال پیشRoghayyeh
2ولی اون خیلی تنهاس نگار
۱ سال پیشسما
8کاش همیشه سلیطه بودی چون این ورژنت ب پسرای پوفیوز دورت نشون میده ک تو دیگه اون ادم قبل نیستی مخصوصا تو این فصل بشدت مظلوم تر واقع شدی یکم از رویا و پارمیس یادبگیر دهنشون و بگا تا دهنتو نگاییدن
۱ سال پیشمهتاب
3اسد دیگه لیاقت اون دختر کوچولو رو نداره
۲ سال پیشآنیا
2ازجون این بچه چی میخایی تو جونشو ولش کن دیگه کم عذابش دادی کی پدربودیکه الان باشی
۲ سال پیشمیم!
4اره گاهی خانواده ات فقط بخاطر آبروشون روح و روانتو نابود می کنند من درک می کنم نگار🥺
۲ سال پیشفاطمه ❤️
9چرا توی این بحث پیش اومده من حس میکنم اسد میخواد زن بگیره😅
۲ سال پیشنری
7خداکنه که نگار واینسه و بره پیش بهروز
۲ سال پیشنری
1عالیییییی🧡🧡🧡 مرسی که امروز دوباره پارت گذاشتی🧡🧡
۲ سال پیشسارا
8از اسد متنفرم مرتیکه کثافت
۲ سال پیشفاطمه
3آه😫 از این زندگی که ریده به این نگار 😭😭 نگار ای نگار
۲ سال پیشفاطمه
4اسد چی میخواد 😠😠 طفلی نگار بدبخت نگار بیچاره نگار 😢😭😭
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Ferferishoonam
1یعنی فقط من دلم میخواست نگار و باباش مثل قبل باهم رفیق باشن و اسد بهش بگه انار بابا:)