پارت صد و هفتاد و سوم :

پدر دستی به روی سرم می کشد و من هدیه اش را که زنجیر طلایی بود باز می کنم. همان طور که خیره ی کادویش هستم، می پرسد:
-دوسش داری باباجان؟ اگه خوشت نیومده میتونی عوضش کنی.
گوشواره هایی که خودش برایم گرفته بود را نشانش می دهم.
-مگه میشه من سلیقه ی شما رو نپسندم، گوشواره هاتونم هنوز گوشم می کنم.
پدر که قصد رفتن می کند، من بی قراری می کنم.
-بابا هنوز خیلی زوده که...
-ساعت ده شده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بَنیـن

    0

    بابت پارت هدیه مچکرمم🥹💙

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون بنین عزیز

    ۷ ماه پیش
  • Zoha

    1

    مرسی بابت پارت هدیه عزیزم🫠💕💕

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    فدااااات

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    قربونت زوها

    ۷ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    شما بینظیرین سعیده جونم دستت طلا ممنون بابت دو پارت که گذاشتین🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷😘😘😘😘😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خواهش میکنم زهراااا

    ۷ ماه پیش
  • هانیه

    0

    وای خیلی ممنون بابت پارت هدیه عالی بود بانو جان 😉🥰💖🌺

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خواهش میکنم هانیه جان

    ۷ ماه پیش
  • بهار

    5

    واقعا شیر مادر و نان پدر حلالت امین 🥹🥹

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    آی گفتی😍

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    0

    نمیدونم شاید چون خودم نقاش هستم خیلی عمیق رمان ها رو میخونم وسرسری از روی احساسات تعریف نمیکنم وبدون که باعقل وقلبم رمانهات رو میخونم واقعا رمان هات عمیق وبا درک وفهم بالایی هستن

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    به به هنرمندجان

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    1

    سعیده جونم عالی هستی همه ی تعریف های دنیا رولایقی با این رمانی که نوشتی شخصیت های رمان عالی هستن

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    2

    خوبه گفتین پدرش هست آخه فکر کردم غافلگیر میشه واشک میریزه فکر کردم میخواد طاها رو بیاره وبعد خودش از زندگی برفین کنار بره وجدانن به همه چیز فکر کردم جز پدرش رمانتون عالیه

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    3

    خیلی دوست دارم من هم وقتی بزرگ شدم وخدا عمری داد برای عروس وپسرهام مثل خانواده امین باشم احساس میکنم که تلاش امین برای عاشق کردن برفین انجام میده تا حدودی در دل برفین جا باز کرده امیدوارم باز هم خوشحالم کنید با قبول کردن امین توی دل برفین نویسنده جون وقتی امین گفت دوستش میاد ومرد هست خوبه که گفتین

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    3

    خیلی خوشحالم که پدرش رو دیده وجود پدر یعنی سرپناه داشتن شاید بعضی ها مخالف باشند ولی این خصلت سرپناهی پدر برای بچه ها تا الان هم بیشترین امتیاز رو داره که که از بین نرفته ودوست دارم همه خانواده مثل خانواده امین با عروس باشند البته اونها با ژینا هم اینطور بودن ولی اون قانع نبود

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    خدارو شکر بالاخره امینم شاد شد،واقعا لیاقت یه عشق واقعی رو داره،چقدر مهربون،مسئولیت پذیر،دلسوز هست ،اون موقع خودش هیچی نداشت اما به پدر برفین کمک می کرده

    ۲ سال پیش
  • بهار

    1

    ممنون سعیده جون ، لطفا یکم پارتای فردا بیشتر باشه اگه میشه؟

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️