پارت پنجاه و هفتم :

نگین دست‌هایش را به نشانه‌ی دعوت به آرامش بالا گرفت و گفت:
_ آروم بابا! منظوری نداشتم! می‌گم یعنی خب... بالاخره شاید یه شانس دوباره باشه واسه...
چشم‌هایش گرد شد و با بهت جواب داد:
_ نگین کدوم بی‌شرفی تو همچین شرایطی می‌تونه به چنین چیزی فکر کنه؟ بعد این همه سال رفاقت، چی از من دیدی که فکر کردی ممکنه تا این حد کثافت باشم؟ حال و روزشو ببین! من دارم جون می‌دم از نگرانی واسه اونی که ح

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!