آشتی به قلم سعیده براز
پارت هفده :
هیمن سخت مشغول برپایی مغازه ی جدیدش بود ،بوتیک لباس های مردانه .
محمد هیمن را برای شام دعوت کرده بود ،هر چه هیمن عذر و بهانه آورد محمد قبول نکرد و
اصرار که باید بیایی و این اصرار کمی مشکوک نبود!؟
هیمن ناراضی به خانه ی برادرش رفت و از خدا خواست که آشتی آنجا نباشد بلکه این دل سرکوب
شده دوباره یاغی نشود و شورش نکند.
انگار خدا دعایش را مستجاب کرده بود .فقط محمد و شادیه در خا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسرین
0دوستش دارم
۱ سال پیشفاطمه
0خوبه میشه گفت درس های زندگی یاد بگیری
۱ سال پیشفاطی
0عالی عالی عالی
۱ سال پیش........
0.............
۱ سال پیشسارا
1نمی دونم والا. رمان که بی نظیره خب این به کنار ولی رمان زیادی دارع طبق نطرما پیش میره به نظرم اینا ازدواج میکنن ولی اشتی مثل قبل سر حال سر زنده نیست سرد شده نصبت به زندگی
۱ سال پیششبنم
1ممنونم بخاطر رمان زیباتون خیلی روان وقابل درک است وچقدر دلم برای آشتی میسوزد واقعا تو روستا ها شرایط آشتی زیاد هست بخاطر نداری وحجب وحیا همه چیز روتحمل می کنند ودم نمی زنند ا
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
درسته شبنم جان
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
منا
0قشنگه داره جذاب میشه