پارت سی و سوم :

از این کارم عصبانی شد.
چینهای روی پیشونیش تکون خورد و سرشو به طرفین تکون داد
- از من چه توقعی داری هان؟ توقعی داری زنگ بزنم به مدیر اینستاگرام بگم پیج این بچه رو بهش پس بدید؟
- همیشه منو به چشم یه دختر بچه دیدی که هیچکدوم از مشکلاتش جدی نیست.
انگشت اشاره اش رو بالا برد
- ببین ستاره منو وارد مشکلات مسخره ات نکن چون دیگه نه برام مهمه نه خوشم میاد درگیر بشم.
خیره به چشم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    هوراااااا یکی شناختش😍😍😁😁عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!