پارت سوم :

یک لحظه صدای آشتی رو شنیدم که به شادیه می گفت:
-مادر جون می بینید،همش سرش تو گوشیشه ،من نگرانشم.
- نگران برای چی؟!مثل اینکه خوشی زده زیر دلت ها .پسرهای مردم سیگار می کشن،مشروب
میخورن و هزار تا کار دیگه میکنن اون وقت تو به یه موبایل دست گرفتن آروین گیر میدی؟
- نه من منظورم......
- منظورت چی بود دقیقا؟مگه همین نبود؟
- اصلا فراموشش کنید،بخشید.
آخ شادیه امان از دست این رفتار تو می ذاشتی حرفشو بزنه شاید می فهمیدی مشکل از چیه؟اینقدر طرف آروین رو مثل همیشه بگیر تا یه گندی بالا بیاره.
با سئوال محمد برادرم حواسم رو جمع حرفهای مردونه کردم.
-خوب هیمن جان میخوای برای آینده ات چیکار کنی؟
- اول اینکه دارم دنبال یه خونه می گردم تا همین جاشم زیادی به آروین و خانومش زحمت دادم.
- تو بیجا میکنی تا خونه ی من هست حق نداری بری جای دیگه ،گفته باشم.
- بالاخره که باید برم؟ممنون از مهمون نوازیت، بعدش هم دنبال اجاره ی یه مغازه هستم .مثل تو
ترکیه میخوام لباسهای مردونه بفروشم .تو این کار خبره شدم.
- خوب میکنی هیمن جان .من و شادیه هم تنهاییم بیا پیش ما زندگی کن.مثلا من برادرتم.
- ممنون .همه ی شماها لطف دارید ولی خودم معذبم.
- اگه من آروینم نمیزارم از اینجا بری.
به آروین لبخند زدم و یک لحظه چشمم به آشتی خورد که غمگین به آروین نگاه میکرد .معنی این نگاه های پر از حسرت و غمگین آشتی رو نمی فهمیدم.
چرا آروین اینقدر نسبت به زنش بی تفاوتِ؟!قرارِ چه به روز این زندگی مشترک بیاد؟
بعد از رفتن مهمون ها آشتی با رنگ و روی پریده مشغول جمع کردنِ خونه شد.جلو رفتم و به خاطر امشب ازش تشکر کردم ،خواستم تو تمیز کردن خونه کمکش کنم که صدای داد آروین هر دومون رو ترسوند.
-آشتـــــــــی.............آشتی!!
آروین خشمگین به سمت آشتی اومد و لباسی که تو دستش بودرو به سمت آشتی پرتاب کرد.
لباس اول به صورت آشتی خورد و بعد روی زمین افتاد.
آشتی از ترس هیـــعی گفت و چند قدم به عقب برداشت.
-من چندبار بهت توضیح دادم که روی لباسام حساسم .حتما باید همیشه لباسام اتو داشته باشن؟پس چرا این پیراهن اتو نداره؟هــــان؟
متوجه لرزش چانه ی آشتی شدم ،هر لحظه امکان داشت گریه اش بگیره.برای اینکه غرورش بیشتر
از این جلوی من خرد نشه به اتاقم رفتم اما باز هم صداشونو شنیدم.
-من امروز خیلی....
- امروز چی ؟کار داشتی؟این دلیل موجهیه به نظرتو؟نمی دونی من به اتوی لباسام حساسم؟
- چرا ..... ببخشید الان اتوش میکنم.
از این سکوت و فرمانبرداریش حرصم گرفت .هر کس دیگه ای بود با اون دادی که آروین زد از کوره در می رفت وبهش بی احترامی می کرد ولی آشتی باز هم حق رو به آروین داد.به خاطر یه اتو اینطور قاطی کرده ،یعنی اصلا این همه زحمت آشتی رو برای امشب ندیده؟
******
لباس آروین رو اتو کردم و بهش دادم .بعد هم خونه رو مرتب کردم .تمام مدت بغض داشت خفه ام میکرد اما باهاش مبارزه میکردم تا خفه بمونه ،اگه کارام میموند فردا دوباره آروین عصبانی میشد.
همه ی ظرفها رو شستم ،خشک کردم و داخل کابینت گذاشتم.
خسته و کوفته به سمت اتاقم میرفتم که آروین رو روی کاناپه ی داخل پذیرایی دیدم.
بغضم دیگه سرکوب نمیشد،فقط واسه یه اتونکردن باید اینطور مجازات بشم؟!
برقها رو خاموش کردم و بدون عوض کردن لباسم روی تخت افتادم و گریه کردم.
امروز هم خیلی خسته شدم هم کلی غرورم شکست.ای کاش آروین حداقل جلوی عمو ی کوچیک باهام اون طوری رفتار نمیکرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    0

    خبعالیه ممنون از نویسنده

    ۱ سال پیش
  • آسنات

    0

    داره خوب پیش میره

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    0

    خوبه دلم سوخت براش

    ۱ سال پیش
  • نازی

    0

    اروین مرضش چیه

    ۱ سال پیش
  • خوب

    0

    بسیار خوب ممنون

    ۱ سال پیش
  • یگانه

    0

    این پارتم مثل پارت های قبلی عالی بود

    ۱ سال پیش
  • یگانه

    1

    این پارتم مثل پارت های قبلی عالی بود

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    تصورم از آروین یه آدم بی شخصیت و مادرش بی شخصیت تر کاش دلیل کارای آروین رو زود بفهمم

    ۱ سال پیش
  • ارتین

    0

    تا اینجا ک خیلی خوب بوده

    ۱ سال پیش
  • بارانا

    0

    تا اینجا که خوب بوده

    ۱ سال پیش
  • yasi

    0

    تااینجا ک اوکیه

    ۱ سال پیش
  • سلمی

    0

    خیلی خوبه مرسی

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    خوب بود به نظر من

    ۱ سال پیش
  • هستی

    0

    خوبببببببببببببب

    ۱ سال پیش
  • خیلی خوب بود

    0

    خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!