سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت چهل و پنجم :
وقتی ماشین پیمانو تو حیاط ندیدم خیالم راحت شد ...پس حتما هنوز خونه نیومده...وارد خونه که شدم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
ـ آخی هیچ جا مثل خونه ی خود آدم نمیشه.
شلوارمو در آوردم وقتی به زخمم می چسبید خیلی درد داشت ....یه دامن کوتاه پوشیدم و روش پماد مالیدم ....خیلی هم بد نیست واقعا راست که میگن خدا جای حق نشسته ...نازنین می خواست منو عذاب بده ولی خودش بدبخت شد.
دست وصورتمو یه آبی زدم
لطفا صبر کنید...