سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت چهل و ششم :
ـ اینقدر رفتی تو بحر فیلم.
پیمان به صفحه ی تلویزیون نگاه کرد و بهم چشمک زد....دلت میخواد؟
ـ چی؟؟
به صفحه ی تلویزیون نگاه کردم وای نه.....اینا که تا الان ازهم خجالت می کشیدند و فقط می خواستن همو ببوسن پس چرا یهو اینقدربی تربیت شدن...وای کار داره بالا می گیره...آبروم رفت ....اومدم کنترلو از روی میز بردارم که افتاد روی سرامیک و باطریهاش در اومدن ....دستپاچه دنبال باطری ها گشتم ...یکیش رفته
لطفا صبر کنید...