سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت چهل و چهارم :
با صدای کسی که میگفت:صدای منو می شنوی خانم؟...چشمهامو باز کردم.
ـ من کجام؟
ـ بیمارستانی ...مادر بیا دخترت به هوش اومد.
ـ خدارو شکر ...نادیا حالت خوبه؟...مامان منو می شناسی؟....حواست سر جاشِ؟
دستمو به سرم گرفتم ...کم کم اتفاقاتی رو که برام افتاده بود و یادم اومد.
ـ سرم درد میکنه مامان ...من تو اتاق بودم که نادر اومد بعدش نازنین ...نه نادر اسیدو روم پاشید....وای خدا من حس کردم سوختم ..
لطفا صبر کنید...