سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت چهل و سوم :
ـ راستی از مهری و بچه ها خبر نداری؟
مامان آهی کشید و گفت:
ـ خونه ی باباشِ ...درخواست طلاق داده...پسرم جواد از وقتی مهری این کارو کرده از این رو به اون رو شده ...کلی لاغر شده الهی بمیرم براش.
از این حرف مامان حرصم گرفت ولی فقط یه پوفی کردم و با هم از اتاق بیرون اومدیم،نازنین چای آورد و خودشم رو مبل نشست و مشغول دیدن تلویزیون شد ولی تمام حواسش به حرفهای من ومامان بود.
ـ دخترم مشکلی
لطفا صبر کنید...
م
0چقدر این نازنین عوضی و پست فطرته