سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت چهل و دوم :
توی پارک مشغول استراحت روی نیمکت بودم که پسر جوونی کنارم نشست.
ـ سلام خانم میشه چند لحظه وقتونو بگیرم.
وای خدا ...این دیگه چی میگه؟
ـ به چه منظوری؟
ـ صحبت و آشنایی بیشتر.
ـ نخیر آقا من متاهلم ..لطفا با یه مجردش برو آشنا شو.
ـ هه...متاهل؟!...اگه راست میگی پس حلقه ات کو؟...جدیدا لوس بازی دخترا این شده؟...من متاهلم.
تا حالا به حلقه فکر نکرده بودم ...اگه فردا شب مامان حلقه دست
لطفا صبر کنید...