ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت سی و هفتم :
از در ورودی ساختمان که باعصبانیت وارد شد، یسنا فهمید دوباره اتفاق بدی افتاده است، سراسیمه از پشت کنسول نگهبانی خارج شد و سعی داشت سد راهش شود.
_ پرهام! صبر کن... چی شده؟
ایستاد، کمی نگاهش کرد و سپس به کنار هلش داد.
_برو کنار...
جلوی آسانسور مکثی کرد و سپس راه پلهها را در پیش گرفت، به واحد صدویازده در طبقهی دوم رسید و دستش را روی زنگ گذاشت. بیوقفه فشار میداد و مرد با ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.