بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و نود و هشتم :
مشغول تمرین با مهیار بود. مادرش او را گذاشت و رفت. کلاس آن روزش جبرانی هم داشت. از این جهت طولانیتر بود. اما مثل همیشه حال و حوصله نداشت. با اینحال سعی میکرد مطالب را به مهیار بگوید. بیخبری از امیرطاها، دردِ سوزنی که رگش را پاره کرده بود بیشتر میکرد. صبح برای آزمایشات اولیه همراهِ زنبرادر بهزاد به آزمایشگاه رفتند. معلوم نبود دخترکِ نمونهگیر ناشیست یا شانس او بود. سابÙ
لطفا صبر کنید...
