بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و نود و یک :
-میفهمم چی میگی خاله. اما مطمئن باش حواسم جمعه. راهی رو نمیرم که ختم شه به شر.
-میگی چرا امروز نیومدی ملاقات؟
نگاهشان توی صورت هم دودو زد. برای فرار از زیر نگاه فاطمه، لیوان چای را برداشت و سمتش گرفت:
-چاییاتو بخور سرد شد.
دست فاطمه با جواب شیدانه از سر شانهی او شُل شد. لیوان چای را گرفت و به لبش زد. از بالای چشم هم شیدانه را میپایید. نگاهش را از چشمان تیز و Ø
لطفا صبر کنید...

میم
0به طاها که عمرا لو بده چه خبره وگرنه کلا منتفی می شه داستان🙏🏼