پارت صد و نود و یک :



-می‌فهمم چی می‌گی خاله. اما مطمئن باش حواسم جمعه. راهی رو نمی‌رم که ختم شه به شر.
-می‌گی چرا امروز نیومدی ملاقات؟
نگاهشان توی صورت هم دودو زد. برای فرار از زیر نگاه فاطمه، لیوان چای را برداشت و سمتش گرفت:
-چایی‌اتو بخور سرد شد.
دست فاطمه با جواب شیدانه از سر شانه‌ی او شُل شد. لیوان چای را گرفت و به لبش زد. از بالای چشم هم شیدانه را می‌پایید. نگاهش را از چشمان تیز و Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    به طاها که عمرا لو بده چه خبره وگرنه کلا منتفی می شه داستان🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️