پارت شصت و ششم :

بقیه یه جوری به علی نگاه کردن که انگار بازم شک داشتن که اون خود علی باشه، شاید چون چیزایی رو نمی‌دونستن که من ازش خبر داشتم. برای همینم گفتم:
- اونجوری که فکر می‌کنین نیست، فقط... علی هم مثل من تجربه‌های مشابه زیاد داشته... یه جورایی همون حس ششم خیلی قوی!
- حس ششم، آره؟ ببینم نکنه طلسم نویسه؟!
علی در جواب جاوید گفت:
- نخیر! من یه آدم عادیم، فقط انگار زیادی برای جنا جذابم!
- Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه نفر

    0

    از اون لحاظ آره خوب شد

    ۹ ماه پیش
  • یه نفر

    1

    دلم برا مهدی سوخت فکر کن فقط دوتا پسر داری رفیق جینگ هردوشون جنگیره

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 مهدی تو اون چند سال از دست پسرا پیر شد، ولی خداروشکر این آخر عمری بالاخره میتونه یه نفس راحت بکشه. از این به بعد دیگه هیچوقت قرار نیست پای این بچه ها به هیچ ماجرای ترسناکی باز شه، عوضش کلی خاطره دارن که با یادآوریش لبخند بزنن، مخصوصا وقتی پا به سن میذارن☹️🫠

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️