سایه ی من جلد سوم به قلم زهرا باقری
پارت شصت و ششم :
بقیه یه جوری به علی نگاه کردن که انگار بازم شک داشتن که اون خود علی باشه، شاید چون چیزایی رو نمیدونستن که من ازش خبر داشتم. برای همینم گفتم:
- اونجوری که فکر میکنین نیست، فقط... علی هم مثل من تجربههای مشابه زیاد داشته... یه جورایی همون حس ششم خیلی قوی!
- حس ششم، آره؟ ببینم نکنه طلسم نویسه؟!
علی در جواب جاوید گفت:
- نخیر! من یه آدم عادیم، فقط انگار زیادی برای جنا جذابم!
- Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
یه نفر
1دلم برا مهدی سوخت فکر کن فقط دوتا پسر داری رفیق جینگ هردوشون جنگیره
۹ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🤣🤣🤣 مهدی تو اون چند سال از دست پسرا پیر شد، ولی خداروشکر این آخر عمری بالاخره میتونه یه نفس راحت بکشه. از این به بعد دیگه هیچوقت قرار نیست پای این بچه ها به هیچ ماجرای ترسناکی باز شه، عوضش کلی خاطره دارن که با یادآوریش لبخند بزنن، مخصوصا وقتی پا به سن میذارن☹️🫠
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یه نفر
0از اون لحاظ آره خوب شد