داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و پنجم :
از سرمای حمام به خودش آمد. بخار آبی که روی شیشه جمع شده بود و او را به گذشتهی دور برده بود، رخت بسته و تنها بهتی مانده بود که در ورای ذهنش هنوز میجوشید. آراز دیگر یک چهرهی آشنا نبود؛ یک خاطره بود و میتوانست قسم بخورد که او دقیقا این خاطره را به یاد دارد. دوباره زیر دوش آب گرم رفت و در داغی ذرات آب آرام گرفت. چهطور این ملاقات و او را فراموش کرده بود؟! جوابش کاملا مشخص بود. چون آن روزِ ل
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
زینب
00از این که رها تصمیم گرفت قوی باشه و بجنگه و همچنین اعتیادش رو ترک کنه از صمیم قلب خوشحالم
۲ هفته پیشزینب
00حقیقتش من ارسلان رو زود قضاوت کردم چون از قضیه خبر نداشت فقط عاشق بود وتمام سعیش رو برای نگه داشتن عشق و خوشحال کردن رها انجام می داد و اینکه بعد از فهمیدن کل قضیه درسته که دل کندن براش سخت بود اما ترجیح داد تصمیم درستی رو بگیره که عشقش رو خوشحال و آزاد نگه داره و بعد از ده سال به این رنج پایان بده
۲ هفته پیش
زینب
00قلمت حرف نداره ساناز💗