پارت سی :

ابروهایش بالا رفت و چشمهایش گرد شد
- واقعا؟
‌‌- آره.
روی تردمیل قدم برداشتم و مکث کوتاهی کردم.
- راستش بهم گفتن نباید این موضوعو به کسی بگم.
- خیالت راحت باشه من دهنم قرصه.
- یکم استرس دارم گفتم شاید راجبش باهم حرف بزنیم آروم شم.
- پس یعنی نمیشه جزئیات بیشتری ازش بگی؟
سرم را به طرفین تکان دادم
- نه. ولی تموم که شد حتما بهت میگم.
لب‌هایش را به سمت پایین کØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    دمتون گرم خانوم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    اخیی..فقط منم که سهند و از فرهاد بیشتر دوست دارم؟

    ۲ سال پیش
  • عسل

    7

    داستان داره خوب پیش میره دلم میخواد یه چند هفته نخونم بعد یهو همه پارتا و باهم بخونم که یکم گره های داستان باز شه...خانم بصیری یکم وا بدید(:

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • A-a

    2

    چقدر راحت اعتماد کرد!!ممنون عالی بود خسته نباشید🥀🌿🥀

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    7

    این منم که به همه شک میکنم؟چرامهتاب بنظرم مشکوکه؟🤔🤔🤔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️