بال های زخمی به قلم حانیه باصری
پارت سی :
ابروهایش بالا رفت و چشمهایش گرد شد
- واقعا؟
- آره.
روی تردمیل قدم برداشتم و مکث کوتاهی کردم.
- راستش بهم گفتن نباید این موضوعو به کسی بگم.
- خیالت راحت باشه من دهنم قرصه.
- یکم استرس دارم گفتم شاید راجبش باهم حرف بزنیم آروم شم.
- پس یعنی نمیشه جزئیات بیشتری ازش بگی؟
سرم را به طرفین تکان دادم
- نه. ولی تموم که شد حتما بهت میگم.
لبهایش را به سمت پایین کØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه زهرا
2اخیی..فقط منم که سهند و از فرهاد بیشتر دوست دارم؟
۲ سال پیشعسل
7داستان داره خوب پیش میره دلم میخواد یه چند هفته نخونم بعد یهو همه پارتا و باهم بخونم که یکم گره های داستان باز شه...خانم بصیری یکم وا بدید(:
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ سال پیشA-a
2چقدر راحت اعتماد کرد!!ممنون عالی بود خسته نباشید🥀🌿🥀
۲ سال پیشاکرم بانو
7این منم که به همه شک میکنم؟چرامهتاب بنظرم مشکوکه؟🤔🤔🤔
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
0دمتون گرم خانوم