پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت سی و پنجم :
ـ الان مشکل این جاست که بهت دست ندادم!!؟
دستم را جلو بردم، اردوان هم دستش را جلو آورد و دستم را گرفت.
ـ سلام اردوان خان، خوبی؟ صبحت به خیر.
اردوان خنده اش گرفته بود، خواستم دستم را عقب بکشم اما همچنان دستم را گرفته بود. بعد هم مرا
به سمت خودش کشید، ته ریش زبرش روی صورتم کشیده شد و بعد در گوشم گفت:
ـ باید از این به بعد با من این جوری احوال پرسی کنی!!!
گونه ام را که بوسید به
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.