پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت سی و دوم :
اردوان در چهارچوب در ایستاده بود، نمی دانم دیگر چرا از تنها بودن با او نمی ترسیدم. شاید چون
بالاتر از سیاهی رنگی نیست و اردوان دیگر کاری نمانده بود در حقم انجام نداده باشد.
ـ نمی خوای واسه یه نهاری که برام گرفتی، چند روز این جا لنگر بندازی؟
ـ خیالت راحت دیگه قصد اذیت کردنت و ندارم توی پارک وقتی از حال رفتی مردم و زنده شدم.
پوزخندی به نگرانیش زدم.
پلک هایم از شدت خست
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.