خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت نود و یک :
کتابخانه نمایش سانی:
بالاخره مواداولیه دیروقت رسید. شب وانت وسایل را آورد و پرنیان برای شب دوم هم اصلا نخوابید. فقط چند روز تا مراسم مانده بود و شرایط خوب پیش نمیرفت
شب گذشته احساس عجیبی داشت و صبح که شد کمی احساس فراغت کرد. وارد حیاط شد. نور آبیرنگ بر حیاط گسترده شده بود. نفس عمیقی کشید و پلهها را با رخوت بالا رفت. باید روی کار تمرکز میکرد، مدت زیادی وقت نداشت و نمیخو
مطالعهی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
زینب
1حقیقتا نمیدونم برای ذوقی که الان دارم باید چی بگم🤭😩🔥
۱ سال پیشزینب
1مرسی از قلم زیبات ساناز🥲💗
۱ سال پیشزینب
0چرا اینقدر این مرد جذابهههههههههه😩🔥
۱ سال پیشنسترن
0خیییلی خوب بود😘
۱ سال پیشسمانه
1خوشحالم برا پرنیان که یک تکیه گاه محکم برا خودش تونسته پیدا کنه
۱ سال پیشپرنیا
1واای توجهات ویژه کیاان منو میبره رو ابرا بخدا😍😍 خانم لرکی عزیز قلمتون مانا و این ذهن خلاقتونو باید بوسید مرسی واقعا،بهترین احساس رو موقع خوندن دارم
۱ سال پیشعلیرضا۲۷
0فقط توجه ویژشوووووون😍😍😍🥹🥹🥹 آب قند لطفااااا🥲 مررررسی خانم لرکی جان عالی مثل همیشه
۱ سال پیشپگاه
0آخ جون زندگی شیرین میشود
۱ سال پیشAban
0فوق العاددددهست ❤️🥲خیلی لذت میبرررم❤️ممنوووون😍
۱ سال پیشستاره
1یعنی فقط میتونم بگم اوووووف😂آقا کیان چنان دلش رو باخته که دیگه جلو دانشجوهاشم نتونسته احساسش رو پنهان کنه🥹خیلی مشتاقم شاهد عاشقانه های پرنیان و کیان باشم
۱ سال پیشانا
0عالی بود توجه ویژه کیان به پرنیان خانم لرکی رمانتون محشره
۱ سال پیشم.ر
0چه خوب میشد حرف دلش میزند😍
۱ سال پیشپریسا
2من عاشق حمایت ها وتوجه های کیان به پرنیانم مرسی خانم لرکی برای پارت طولانی
۱ سال پیشزهرا
1کیان خیلی ناز و کیوتی پسر خدا نگهت داره😂❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م..
1تو چرا نمی خوای مثل خودت باشی ؟ ... الهییییی عمو کیان فهمیده 🥲🥺