فیل و فنجان به قلم رویا یزدانپور
پارت دوازده :
سوار هواپیما که شدیم سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به شهری نگاه کردم که طی چند دقیقه بعد نه تنها از آن هیچ اثری نبود، بلکه از خاک کشور هم بیرون می رفتیم. اما من هنوز در فکر بودم. ذهنم هول و هوش اتفاقاتِ اخیر می چرخید و می پرسید که اگر ملینا بفهمد چه می شود؟ امروز، دقیقاً چند دقیقه قبل، در کمال ِ ناباوری دیدم هنگامی که رویا آن حرف را زد نه تنها ناراحت نشد بلکه با مهربانی به او نگاه کرد.
لطفا صبر کنید...
