یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت بیست و هفتم :
آدرس محل خانه را دادم دستم را بالا آوردم و ناخوداگاه خاروندم. زیرچشمی نگاهی حواله ام کرد و به رانندگیاش ادامه داد. هر دو همدیگر را گول می زدیم، با ظاهری که می خواستیم حفظ کنیم! گرگی بودیم در لباس های میش. و برگ برنده ی من جایی بود که دشمنم را می شناختم، اما اون نه. نمی دانست کسی که حالا کنارش ایستاده دلیل نابودیاش در آینده است. با سرعت تقریبا آرامی به سمت خانه حرکت کرد و در همان حین خیره
ساناز
00💜🩵💚🧡🤍💙💛❤️🤎🩶