یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت بیست و ششم :
اوه چه لفظ قلم ها، دانشگاه نرفتی ها ولی خوب بلدی حرف بزنی آفرین به تو ارکیده. نیومده داری غوغا به پا می کنی. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
-شاید یک روزی...ولی الان نه!
لبم را تر کردم و گفتم:
-اگه کاری از دستم ساخته است خوشحال می شم کمکت کنم.
جنگل تمام شد و پوتین ها را روی جاده خاکی گذاشتیم. لبخندی زدم و گفتم:
-خوشحال شدم از آشنایی با شما آقای کارتال.
لبخندی زد دستش را
ساناز
00💜🩶🧡🤍💚💙💛❤️🤎🩵