پارت سیصد و شصت و هفتم :

- آره، مراد تلفن زد خبرها رو بهم داد. حیدر حالش خوبه، صبح رفته خونه‌ی خودش، شمس هم شکر خدا عملش خوب پیش رفته. صبح حال عمومیش خوب بوده ولی یه گوشش از دست رفته، اعصاب دست چپش هم که تیر خورده بود فعلاً انگار کار نمی‌کنه. می‌گفت دستش هیچ حرکتی نداره.
انتظار داشتم گوشش را از دست داده باشد اما دستش مشکل جدیدی بود و دردناک.
- بنده‌خدا... اگه دستش این‌طوری بمونه...
جمله‌ام را ادامه ندØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    2

    امیدوارم علی یه حرکتی بزنه تا تابان خودشو ب فنا نداده

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    واااااااااای از دست تابان وفکرای مسخرش

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    3

    تقصیر علیه که هنوز عشقشو به تابان اعتراف نکرده و این بچه رو سرگردون نگه داشته

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💜💚🧡💛🤍🩶💙🤎🩵❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️