قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و شصت و چهارم :
ایرج پرسید:
- راستی به مامانتاینا گفتی شب کجا میری؟
- گفتم میرم خونهی آبجیم. باهاش هماهنگ کردم، تلفن زد گفت سرما خورده و شوهرش نیست، من برم مراقب بچهش باشم.
- خودش میدونست کجایی؟
- میدونست با توام ولی فکر میکرد مهمونی و خوشیه نه جنگ و تیراندازی.
ایرج لبخند زد و مجذوبانه به او نگاه کرد.
- به خاطر من خیلی دردسر کشیدی. صبح من هم باید بیام سر کار که هوات رو د
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sedi
3وای از این عشق و عاشقی زیر پوستی... علی جان دست بجنبون که تابان خانم نقش دهقان فداکار به خودش گرفته😂😂
۲ سال پیشسارا
4باز تابان جای علی تصمیم گرفت 😐
۲ سال پیشم
2باز نقشه کشیدن تابان خانم شروع شد،تاالان هم به اندازه کافی کمک کرده که تاآخر عمرش جانش از طرف جهانگیر وبهادر در خطر باشه،دیگه الان کنار کشیدن هیچ فایده ای نداره
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
2💚💜🩵🤎💙🩶🤍💛🧡❤️