مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت هفده :
شهر به روزهای عادیاش بازگشته بود. باز هم ازدحام جمعیت، شلوغی و ترافیک! هوای آلوده و روزهای کاری... نازنین به محل کار پدر و برادرهایش آمده بود تا پارچه بخرد. خودش خیاط بود و با هر پارچهای که میخرید میتوانست با دستان خودش لباس مد نظرش را بدوزد. موهایش را زیر شال صورتیاش یک طرفه انداخته و پشت کانتر سفید رنگ، مقابل برادرش مصطفی ایستاده بود.
پارچهی کریشهای را توی دستش گرفته بو
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
محیا
0رمانتون رو تازه میخونم خبلی عالیه خسته نباشین
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری🤩
۱ سال پیشآنیا
0چقدآبروریزه این فرهادمیرزاوایی من جای فریال آب شدم🫠
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی در حق فریال بی شعور بازی در میاره🤣
۲ سال پیشفاطمه ❤️
1خدانکشه فرهاد رو با این آبرو ریزیاش 😂😂بچه پرویی واسه خودش😁💜
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عمدا این کارا رو میکنه😂
۲ سال پیشRoghayyeh
0😂😆به قول عطا ای پدرسوخته
۲ سال پیش(فن عطا) رویا
0وای من چرا احساس می کنم دیوونه شدم آخه اون قسمت از رمان که گفته بود بوی عطر یاس در خانه پیچیده بود و فلان فکر کردم نوشته بوی عطا در خانه پیچیده🤣🤣🤣🤣
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عطا حرمت داره نه لذت 🤣🤣🤣🤣
۲ سال پیشفاطمه
2این نازنین و ترمه رو بده من، خودم می دونم چی کارشون کنم🙄😑🤓🤓. آدم انقدر رو مخ آخه؟ فرهاد عمیقاً باحاله😂😂. ولی فریال اگه منم با خودش می برد، دقیقاً همین جور عین فرهاد ضایع بازی در میاوردم😂😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا ترمه کم بود... نازنین هم اضافه شد😒فرهاد حتی وقتی خنگوله هم جذابه🤣یعنی من نصف بیشتر خوانندههام رو از صدقه سری همین کاراکتر فرهاد دارم😁
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلیها از قسمت آخرین نظرات کنجکاو شدن ببینم این فرهاد مظفری کیه که انقدر درموردش حرف میزنن😆 وا حیرتاااا از این فرهاد
۲ سال پیشنهال
0ازاده جون پیام اومده که پارت ۱۶ رایگان شد اما چرا باز نمیکنه؟ بیصبرانه منتظر خوندن ادامه رمان جذابتونم هستم
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربونت گلم😍این هفته نُه پارت از مونالیزا رایگان شد. پارت بعدی قراره روز سهشنبه باز بشه، منتها چون سیستم خودکاره روز سهشنبه این پیام رو خودش ارسال کرده بود
۲ سال پیشسارای
0عالی بود اینم ازاین پارت
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیشمنیر
0🥰عالی🥰
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنون🤩
۲ سال پیشآمینا
0لقب مرتضی رو یادم نیست (مفنگی)
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مفنگی رو که بهش میگفتن ولی لقبش نبود.
۲ سال پیشآمینا
0۱.نه.۲.نه۳.عطا شاید دختر دوست باشه ولی فکر نکنم سخت گیری کنه اگه ببینه طرف سرش به تنش می ارزه با دل فریال راه میاد. با فرهاد که زود راه اومد اولش شوکه شد واکنش تند نشون داد ولی بعدش اوکی شد
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اون فرهاد میرزا بود... این فریاله😂😂 واسه عطا جون این دوتا اصلا قابل قیاس نیستن😂
۲ سال پیشنسترن
0زیبا بود⚘
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم😍💚
۲ سال پیشZarnaz
0آزاده جونم سلام دیروز تا حالا تازه وقت کردم رمان قشنگتو بخونم دیگه تو بزرگی خودت ببخش❤️درست جمله یادم نیست ولی سر سفره بودن و همون جمله ای که مرتضی قبلا به فرهاد گفته بود فرهاد بهش تحویل دادو کلی ذوق
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
گفت کنسله عمو😂😂
۲ سال پیشپرنیا
1کنسله عمو 😂😂 نازنین خانومو بده ب من پوره تحویل بگیر😑😑 و تاجایی ک میشع فرهاد حرص بخوره از دست مرتضی معین خان ب این عاقایی کی میگه سرش ب تنش نمی ارزه😍😍😍
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فرهاد حرص بخوره از دست مرتضی؟ خوشتون اومده؟😏 بعد من توی دژاوو فرهاد رو اذیت میکردم شما دلتون میسوخت براش... دیدین چه ملسه اذیت شدنش؟😂
۲ سال پیشپرنیا
0خدایی اذیت شدنش حال میده مقصر عطا و مرتضی نیستن 🥰🥲😄
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یاد گلشن میافتم که مدام به مرتضی میگفت وای به حالت چیزی بگی فرهاد ناراحت بشه🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Sky
0چققققد از نازنین خوشم نمیاد😒