قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و سی و هفتم :
زمین خوردم اما ظرف غذا را که کنارم بود قاپیدم و محتویاتش را به سمتش پاشیدم. یک آن چشم بست و دستهایش را حفاظ صورتش کرد و من به او حمله کردم، بشقاب رویی را طوری وسط صورتش کوبیدم که از هردو سوراخ بینیاش خون جاری شد. شاد از این پیروزی دستهایم را دور گردنش حلقه کردم. باید این وجود خبیث را که دستور قتل عشقم را داده بود، با دست خودم خفه میکردم. باید انتقام علی مهربانم را همانطور که او را بی
لطفا صبر کنید...

ساناز
1🩶🤍🩵🤎❤️💛💙💚🧡💜