پارت دویست و ده :

دقایقی بعد، غذاهایمان که به اتمام رسید، پس از پرداخت صورت حساب به سمت ماشین برگشتیم.
قبل از این‌که استارت بزنم، حنا خجالت زده گفت:
- مرسی.
نگاه متعجبم را که دید، ادامه داد:
- مرسی که هستی.
این حرفش شاید از نظر خودش یک حرف عادی و معمولی بود، ولی برای من شنیدن این حرف از جانب او یک دنیا ارزش داشت.
- مرسی از تو که پیشنهادم رو قبول کردی و تنهام نذاشتی.
چیزی نگفت و شروع ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!