پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت دویست و ده :
دقایقی بعد، غذاهایمان که به اتمام رسید، پس از پرداخت صورت حساب به سمت ماشین برگشتیم.
قبل از اینکه استارت بزنم، حنا خجالت زده گفت:
- مرسی.
نگاه متعجبم را که دید، ادامه داد:
- مرسی که هستی.
این حرفش شاید از نظر خودش یک حرف عادی و معمولی بود، ولی برای من شنیدن این حرف از جانب او یک دنیا ارزش داشت.
- مرسی از تو که پیشنهادم رو قبول کردی و تنهام نذاشتی.
چیزی نگفت و شروع ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
