پارت هجده :

دست چکاوک را کشید و بی‌توجه به غرولندهای فراز، دنبال عزیز از پله‌ها بالا رفتند.
دست و صورت شسته جلوی تلویزیون نشستند و عزیز با دو لیوان شیر محلی و کلوچه‌های فومنی که دستپخت خودش بود، دعوای کودکانه‌ی دقایقی قبل را از یادشان برد. تلویزیون را برایشان روشن کرد و خودش سراغ کارهایش رفت.
لحظه‌ای دیدن شبکه‌ی سه و زمین مستطیلی سبز و توپی که میان پاهای سرخابی‌ها سرگردان مانده، کافی ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چه خبره 😎😎😎

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😏😏😏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️