آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت هجده :
دست چکاوک را کشید و بیتوجه به غرولندهای فراز، دنبال عزیز از پلهها بالا رفتند.
دست و صورت شسته جلوی تلویزیون نشستند و عزیز با دو لیوان شیر محلی و کلوچههای فومنی که دستپخت خودش بود، دعوای کودکانهی دقایقی قبل را از یادشان برد. تلویزیون را برایشان روشن کرد و خودش سراغ کارهایش رفت.
لحظهای دیدن شبکهی سه و زمین مستطیلی سبز و توپی که میان پاهای سرخابیها سرگردان مانده، کافی ب

لطفا صبر کنید...

م.ر
0چه خبره 😎😎😎