به زلالی برکه به قلم سعیده براز
پارت شصت و سوم :
نت گوشی ام را روشن کردم، لباسم را با یک تیشرت لیمویی عوض کردم و موهایم را باز گذاشتم. بعد به آشپزخانه رفتم تا برای خودم چایی بریزم. برای یک لحظه چشمم به پنجره خورد اما بلافاصله نگاه از آلونک گرفتم و سریع از آشپزخانه خارج شدم.
به اتاقم که رسیدم سعدی تماس تصویری برقرار کرد.
- خوبی سعدی؟ کی رسیدی؟
سعدی چند ثانیه روی تصویر من خیره شد و بعد گفت:
- ده دقیقه ای می شه.
توجهم به تیشØ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
پری
1عالی بود قلبم اکلیلی شد .نمیدونم چرا همش حس میکنم یه اتفاقی می افته که سعدی و برکه باهم نمیمونن .پیشاپیش دارم افسوس میخورم
۲ سال پیششبنم
0عالی بود 🙏👌👌👌👏👏👏❤️
۲ سال پیشنشمین
0عالی بود ممنون سعیده جان
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0اخی سعدیم پرنسسعلیه😂🎀
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
🤣
۲ سال پیشمحدثه
4اول یه ماچ گنده رو لپت که انقد هوای مارو داری پارتای زیادو قشنگ می زاری اصلا آدم کیف می کنه وقتی میخونه آرامش بهش تزریق میشه دوم اینکه چققققد خوب شد برکه با سعدی شد آدم هی براشون ذوق می کنه 😍😍
۲ سال پیشآمنه
1واقعا عالی بود امیدوارم خوشبخت بشن وبرکه به بختش لگد نزنه چون خدا به آدم نگاه کنه ورحمت ونعمت رو بهش بده وسپاسگزار نباشیم وقدر اونها رو ندونیم خدا هم اونو از ما میگیره عالی بود
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون آمنه عزیز
۲ سال پیشاسرا
1یعنی این حرکت دم درانجام نمیدادنگران سعدی میشدم😁😍
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
🤣🤣😅
۲ سال پیشاسما
0احساس میکنم که سعدی یکمی مشکوک
۲ سال پیشپرنیا
0آخ جووون چقد قشنگن اینا ممنون ازتون خانم براز لذت بردیم❤️❤️🌹🌹
۲ سال پیشفاطمه
3اینا چقدر خوشگلن با هم🥹 منم تو زندگیم سعدی میخوام😔😁
۲ سال پیشرها
1عالی بود نویسنده جونم😍😘
۲ سال پیشرها
0خداکنه دیگه به میثم نرسه سعدی رو بیشتر دوست دارم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
2الهی بچمون منتظر گذاشتی برکه🙏💞💞