پارت بیست :

ارمغان هنگام غروب که هوا از حرارت می‌افتاد، با مشایعت بهنواز روی نیمکت فلزی گرم، زیر درخت شاهتوت می‌نشست. بهنواز از تنومندی درخت و برگ‌های پهنش می‌گفت. به وقتش مشتی توت درشت و آبدار در دستانش می‌ریخت. ارمغان با آن که چیزی از شکلش نمی‌دانست، طعم لذیذ و شیرینش را می‌چشید. طبق قرار نانوشته بهنواز از اعمال بچه‌های بزرگ و کوچک می‌گفت. دوستش دختری شاد و پرانرژی بود. تمام لحظاتش را با او م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • باران

    0

    لادن داره اناقام بدبینی آرمان به همتا رو خیلی قشنگ ازش میگیره دلم اصلا به حال آرمان نمیسوزه حقشه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دل هیچکی براش نمی سوزه

    ۱ سال پیش
  • ?

    0

    👌👌👌

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۱ سال پیش
  • لی‌لی

    1

    آخیش. دلم خنک شد. حقته آرمان

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤣

    ۱ سال پیش
  • همتا

    2

    آخی. ارمغان چه مظلومه. این راستین هم دوستش داره ها.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😍🌺🌸

    ۱ سال پیش
  • مانلی

    1

    بهنواز چه بانمکه ولی دلش پر از غمه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    💔🌸🤧

    ۱ سال پیش
  • هانیه

    2

    چرا عاقل کند کاری که باز آید پشیمانی!

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    والا

    ۱ سال پیش
  • هانیه

    1

    چرا عاقل کند کاری که باز آید پشیمانی!

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    عالی بود،خداهمه ی مریضارو شفابده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    لادن چطوردنبار بچه دارشدن ولی نمی تونه دوستاش رهاکنه بچه میخوادتاکسی نه نقص داره😏

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    1

    شرط میبندم ارمغان دختر خاله مهرتاس

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    آخی دلم سوخت برای ارمغان😔

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دخترک بیچاره‌م

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    1

    دلم برا ارمغان سوخت عاشق راستین هستش و می دونه که بهش نمی رسه آرمان هم حقش هستش که این کارای لادن رو ببینه و عذاب بکشه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ارمغان خیلی مظلومه

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    2

    کلا ترجیح میدم تو یه رمان فقط داستان ی نفرو بخونم ولی بااین حال شخصیت جدید خیلی دل نشین بود ارمانم که حقشه دلم خنک میشه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏👏👏🪻

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر

    2

    مگه آرمان احمقه ک مونده و تحمل میکنه؟بابا بکش بیرون از این زنیکه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    چون فکر کرده بی گناهه و پاشو به زندگیش کشونده، خودش رو موظف می دونه باهاش زندگی کنه حتی اگه هر لحظه عذابش بده. یه خرده طرز فکرش سنتیه. از طرفی تا با زندگی باهاش خودش رو بابت انتخابش عذاب میده

    ۲ سال پیش
کپی شد!