ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و هشتاد و نهم :
یک هفته با عذاب گذشت. علی رغم اینکه پدر هم به جمع خانواده اضافه شده بود، اما ذهن من با وجود بیخوابها خسته تر از قبل به دنبال راه فرار از ایران بود. باید تا اتمام عروسی احمد صبر میکردم و بعد از انجام کمکی که قول داده بودم، برای همیشه از ایران میرفتم.
هر چه به موعد عقد نزدیکتر میشوم، میزان واگویههای ذهنم هم بیشتر میشود. باورم نمیشود که ماهی مانند چوب خشک بایستد و
لطفا صبر کنید...